Monday, August 30, 2004

نامه اي به يك دوست

من بايد به خاطر خودم براي تو تو ضيح بدهم.
من وقتي در مورد ادمهاي مختلف نظر مي دهم.كلماتي استفاده مي كنم كه ممكن است
براي فرد ديگري معني متفاوتي بدهد. و اين اكثر وقتها سو تفاهم ايجاد مي كند.
من بايد بپذيرم كه در مورد دوستانم و ادمهايي كه با انها در ارتباط هستم / هرگز و هرگز
نظرات چرت و پرت و خالي از منطق خودم را ندهم.
واقعيت اين است كه من هرگز خودم را مجبور نكردم كه هميشه جدي و منطقي حرف بزنم.
و خيلي از حرفهايم تابع احساسات كوتاه مدتم هستند كه با منطق خودم نيز در تضاد هستند .

(و تو كه همه حرفهاي من يادت است/و هميشه در حال تذكر دادن هستي /به اين حرفهاي من دقت كن)
و اما جهانگيري.من همه حرفهايي كه در مورد جهانگيري زده ام را پس مي گيرم.

من فقط نظرات تو را در مورد او مي شنوم .همانطور كه نظرات او را در مورد تو مي شنوم.
و در مورد رابطه خودم با جهانگيري/ فارغ از اينكه او مي تواند و ازاد است كه هر مدلي باشد.
او دوست من است.نه يك دوست خاص.اما يك دوست نزديك .

من ادمها را نمي خواهم كه سياه وسفيد ببينم .

و دليلي كه ديروز ان حرف را به تو زدم.فقط بخاطر دعواي شما دو تا بود.همين.
و صد البته من چرت و پرت گفتم/به خاطر اينكه جهانگيري نه اجازه اين را دارد كه بگويد و نه مي گويد.

اين اتفاقها وحرفهاي پيش امده / مقداركوچكي از ذهنم را كه ازاد بود را هم مشغول كرده بودند.
و اين شد كه اين توضيحات را فرستادم.

Monday, August 23, 2004

بنام خدا
اخرش من بعد از 1000 روز تصميم گرفتم كه بنويسم.الان دارم با كيفيت خيلي بد به پيانو جواد معروفي گوش مي دهم. و چايي هم مي خورم.
حوصله ام سر رفته . جمعه با بابا و مريم رفتيم چشمه اول ملك /مدتها بود نرفته بودم.
خيلي عالي بود اگه خدا بخواهد اين هفته به دوستان هم مي گويم.
اينجا هيچ كار مثبتي غير از خوابيدن و خوردن و پاي كامپيوتر بودن انجام نمي دهم.
هفته اول فكر مي كردم مودم خراب شده است/به خاطر همين مي رفتم كافي نت .اما امتحان كردم ديدم
نه بابا مودم بيچاره درست است. و حالا اصلا ديگر از خانه در نمي ايم.
دلم مي خواهد در بيايم /اما اصلا 90% ادمهايي كه از كنار تو در خيابان مي گذرند و تو مي بينيشان
موجوداتي هستند بسيار چيپ و بي تربيت ومتاسفانه تهوع اور و بي ابرو.
به خاطر همين ترجيح مي دهم كه خانه باشم.
پاييني سطح فرهنگ و تربيت انقدر در اين شهر نمايان است / كه حتي من كه اصلا برايم مهم نبود
براي همدان /براي شهري به اين زيبايي و قديمي غصه مي خورم.

Friday, June 18, 2004

دانش را دور بريز/ خلاق تر شو

من خيلي زياد دلم مي خواهد كه اپديت كنم اما وقت و حس نوشتن ندارم/
و الان هم مي خواهم كه پيشنهاد خواندن يك مجله تقريبا جديد را بدهم.
اسم مجله هست: روانشناسي جامعه
و اين جمله هم روي جلد قيد شده است كه روانشناسي به زبان ساده براي همه.
در اين مجله مطالب جذاب و نويي هست و اموزنده در عين حال كوتاه و متنوع.
اخرين شماره مجله فكر مي كنم در كيوسك ها باشد كه دو شماره 10و 11 در يك
مجلد است.
در اين شماره يك مطلب هست از اوشو كه براي من خيلي نو و جذاب بود.
و علاقمند شدم كه از اشو مطلب بخوانم.
من از اشو هيچ چيزي نمي دانم.
و تقاضايي دارم از دوستاني كه به اين وبلاگ سر مي زنند/اگر اطلاعاتي در اين زمينه دارند
خيلي متشكر مي شوم كه مرا راهنمايي كنند.

Wednesday, June 02, 2004

جايي كه هستم براي من بهترين جاي دنياست

جايي كه هستم براي من بهترين جاي دنياست.
.در اتاقي نسبتا بزرگ با رنگ روشن و يك ميز چوبي با سطح مربع يك نفره قديمي كه از زمان پدر پدر بزرگم عمر دارد.

.يك صندلي قديمي ارج/ متعلق به زماني كه اولين صندلي هاي ارج امده بودند.
.كه پدر بزرگم سال 1335 به قيمت 35 تومان براي مواقع روضه براي اخوند سر منبر خريده بوده اند.
كه حالا من رويش نشسته ام/ وجود دارد.
قسمتي از ديوار اتاق اينجا فرو رفتگي دارد كه مانند طاقچه كاربرد دارد. و
الان رويش يك تابلوي خطاطي وان يكاد تقديمي از دوست پدرم با تاريخ 1350
و يك ايينه است.
اتاق همچنين يك پنجره بزرگ رو به حياط دارد.
حياط اينجا فوقالعاده است.
يك درخت بزرگ توت كه در گوشه سمت راست است و يك درخت بزرگ گيلاس كه تقريبا وسط حياط است و درختان البالو كه گوشه سمت چپ هستند
و ازديوار كنار در ورودي هم درخت ياس اويزان است.و دراين ميان يك عالمه درخت و گل و گياه ديگر هم هست.
بزرگترين ارزش حياط ارامش و خاطرهايش است
وقتي اينجا مي ايم مركز دنياي من اينجاست.نهايت ارامش و اطمينان
و ذهنم كه ديگر دست من نيست.از گوشه اي به گوشه ديگر مي پرد/ اتفاقي را دو باره نو مي كند.
همه عزيزان رفته ام را زنده مي كند.
. كودكم مي كند.
مي خنداندم /
و گاهي اشكم را در مي اورد.


همدان/خانه اقاجون و مادر جون/



Tuesday, May 18, 2004

براي من بهترين وقت نوشتن الان است

براي من بهترين وقت نوشتن الان است/وقتي كه چيزي را از چيز ديگ تفكيك نمي كنم.
ذهنم به تمام صندوق هايش سرك مي كشد/ نا خنك مي زند.
و من مي مانم شك/ قضاوت / و تصميم.

(و دقيقا اينكه هزار بار ربط گوزبه شقيقه را نتيجه مي گيرم.(من را ببخشيد

الان ساعت 3 بامداد است

الان ساعت 3 بامداد است.و من از خواب بيدار شده ام وديگر خوابم نمي برد.مقداري اين بي خوابي برايم عجيب است./تا به الان سابقه بي خوابي نداشته ام.مگر در مواقع خيلي خيلي خاص/مثل درد دندون يا يك بار درد گوشه ناخن شست پا /يا مواقعي كه گند اساسي زدهام و از شدت بزرگي كارم /خوابم نمي برده است.
(همين الان يك سوسك راه رفت كه من با دم پايي كشتمش/ و اولين كشتن سوسك در اغاز فصل گرما بود.)

شايد يكي از دلايل بيداري من /گرم شدن هوا و وجود پشه كوره هاست.
من واقعا برايم سوال است كه با وجود اينكه همه پنجره هاي ما توري دارن /اما اساسي پشه كوره داريم.

واقعيت اين است كه با شروع فصل بهار و پاييز /مشكلات خاص ما در هر دو دوره شروع ميشود.
مثلا ترس از خراب شدن كولر /وسط گرماي تابستان /دقيقا وسط امتحانهاي من يا خرابي شوفاژ ها
وسط زمستان باز هم وسط امتحانهاي من/ از شانسهاي بزرگ عالم است كه به راحتي نسيب هركس نمي شود.
يا ديدن سوسك در جاهايي كه اصلا فكرش را نمي شود كرد.مخصوصا اگر نصف شب باشد و تنها هم باشي
واز راه رفتن سوسك روي دست و صورتت بيدار شوي.كه اين يكي فقط شامل حال مقربان در گاه است.

(من الان يك كيك نادي كشمشي خوردم كه پر از جوش شيرين بود . از اينكه خوردم متاسفم!!!!)


ان سال زمستان كه رادياتورهاي ساختمان خراب شدند. همه همسايه هاي ما رفتند خانه فاميل و بستگان/
ما بوديم و يكي از همسايه ها كه انها هم بخاري گازي داشتند.
و من هم كلي امتحان و اصلا نمي شد كه جايي بروم./ از صبح تا شب يك ديگ پر از اب مي گذاشتم روي گاز./خونه سرماش قابل تحمل ميشد اما از يك طرف ديگر خانه پر از بخار اب بود/و به خاطر همين تنفس مشكل بود./ كلا فضاي پر از بخار فضاي خوب و اشنايي نبود.
در اخر هم وقتي شوفاژ ها درست شد /اون ديگ ديگر قابل استفاده نبود/وما الان توش را پر نمك كرديم و
توي اون فقط سيب زميني مي توانيم كباب كنيم.

و خلاصه / با اين همه تجارب بسيار ارزشمند /من از فردا چند عدد اسپري پشه كش و حشره كش مي خرم.
و تعمير كار كولر خواهم اورد /كه مطمن باشم وسط كار خراب نشود.
و سم پاشي به خاطر سوسك ها / و خريد يك عدد پشه بند براي خودم.

و اينگونه من به جنگ اهريمن خواهم رفت!!!!!!!!!

Monday, May 17, 2004

نمي دانم كه چرا مي نويسم.

نمي دانم كه چرا مي نويسم.
براي ادم خاصي نمي نويسم.حتي براي خودم هم نمي نويسم.
اما با نوشتن ارام مي شوم.و گاهي فكر مي كنم كه زندگي را مي شود در كاغذ گنجاند/در كاغذ تحليل كرد.
و اري مي دانم كه اشتباه مي كنم.